آریان
خاطرات یک اسیر عراقی از زندانهای جمهوری اسلامی ایران

متنی که در زیر می اید ترجمه ایی است از خاطرات یک کرد اسیر در جنگ ایران و عراق، متن این خاطرات در سایت کوردستان نیوز و به زبان کردی بود. من این متن را به فارسی ترجمه کردم و در اخر این نوشته لینک اصلی خاطره را نیز خواهم اورد که به زبان کردی است.لازم به ذکر است که این زندانی بیست و سه سال از عمرش را در زندان بوده است و خاطرات جالبی با خود از زندانهای حکومت اسلام ناب محمدی با خود به کردستان اورده است.

به زندانیان تریاک می فروختم، اما انهایی را که تشخیص می دادم رهرو راه خمینی هستند را به خط هرویین می انداختم.

پاسداری بود که تریاک و هرویین را در پلاستیک می پیچید و انرا به شکل سیگار در می اورد و برایمان می اورد.

از طریق یک دکتر چشم تریاک و هرویین به دستم می رسید چون کیف و چمدانهای همراه او شامل بازرسی نمی شد.

آن کسی که تشخیص می دادیم جاسوس است و گزارش کارهای ما را در زندان به مسولیین می دهد، می کشتیمش.

در سال 1981 ان موقع که جزو نیروهای مخصوص ارتش عراق بودم، در منطقه پینجوین کردستان عراق زخمی شدم، دوستی داشتم که او هم زخمی بود و زخمش خیلی سخت بود، از من خواهش کرد که او را بکشم، تا به دست نیروهای ایرانی اسیر نگردد، من هر چه سعی کردم، نتوانستم او را بکشم، اما او خودش گلوله ایی به سر خود شلیک کرد و خودش را کشت! من در حالی که زخمی بودم به دست نیروهای ایرانی اسیر شدم و 23 سال از عمرم را در زندانهای ایران سپری کردم و در این مدت در زندانهای جمهوری اسلامی ایران مرتب مشغول خرید و فروش مواد مخدر از قبیل تریاک، حشیش و هرویین بودم، تا اینکه در سال 2003 توانستم با پول و امکاناتی که از این طریق برای خودم فراهم کرده بودم، دیوار و سیم خاردارهای زندان را پاره کرده و فرار کرده، به کردستان باز گردم.

این داستان مردی است که در سال 1981 در جنگ بین عراق و ایران اسیر می شود و مهمترین دوران زندگی خود را در زندانهای جمهوری اسلامی ایران، به عنوان اسیر سپری می نماید. اکنون که این مصاحبه را با ایشان ترتیب داده ایم سه سال از فرارش از زندان شیراز می گذرد.

مصاحبه کننده: کریمووک

محمد صدیق خلیل که شخص مصاحبه شونده است، متولد شهر کرکوک کردستان عراق و سن هفتاد و یک سال. در غروبی ساکت صفحه خاطرات بیست و سه سال گذشته خود را ورق زد و گفت: بعد از اینکه جنگ خرمشهر به پایان رسید من سه روز مرخصی گرفتم و به کرکوک بازگشتم، با این توضیح که مرخصی گرفتن در دوران جنگ بسیار دشوار بود. یک روز از مرخصی من گذشته بود که پیام امد، باید هر چه سریعتر به میدان جنگ واقع در کردستان حوالی شهر پیینجوین، حرکت کنم. من به همراه دسته ایی از نیروهای مخصوص ارتش بعث به همراه لشکر نود ارتش بعث به میدان جنگ مذکور مراجعه نمودیم.

پایان زمستان سال1981 جنگ ایران و عراق در اوج خود بود، کشته و زخمی بسیاری داشتیم، ما روی قله کوهها بودیم، هوا خیلی سرد بود، باران به شدت می بارید، من خود را زیر دو جسد که چند لحظه پیش کشته شده بودند، قایم کرده بودم تا از شدت سرما و باران در امان باشم!

نیروهای ایرانی که اکثرانها را پاسدارها تشکیل می دادند، به تعداد زیادی مقابل ما بودند، انها با جان و دل می جنگیدند، چون بسیاری از انها شاگردان مکتب خمینی بودند. شب شد، چراغ ماشینها را خاموش کردیم و به روستای احمد اباد رسیدیم- احمد اباد یکی از روستاهای نزدیک پینجویین در کردستان عراق می باشد، که به مرز ایران بسیار نزدیک است. مترجم- و از انجا از بلندی های کوه مه له خورده بالا رفتیم که از زنجیره کوه های سووریین هستند- نام کوه و رشته کوه کردی می باشد و مرزی هستند، مترجم- ابتدا گم شدیم، سپس نیروهای حزب دمکرات کردستان ایران که در ان حوالی بودند راه درست را به ما نشان دادند، ان روز برگشتیم و نتوانستیم بجنگیم. روز بعد به کوه مه له خورده، حمله کردیم، اما شکست خوردیم و حدود 36 نفر دیگر کشته دادیم، در ان جنگ من از ناحیه دست و پا زخمی شدم، دو روز با ان زخمها مقاومت کردم ، اما بعد فشنگهایم نیز تمام شد. در ان جنگ دوستی همراه من بود که به شدت زخمی بود، از من خواهش کرد که او را بکشم تا با این وضع اسیر نشود، اما من هر چه سعی کردم نتوانستم او را بکشم، ولی او با گلوله ایی که به سر خود شلیک کرد، کشته شد.

مصاحبه کننده: در بین کشته های شما افرادی به چشم می خورد که کرد باشند؟

مصاحبه شونده: خیر، هیچکدام کرد نبودند، چون خیلی به ندرت کردها به همراه ما می امدند و همه انها ارتشی و نیروهای مخصوص ارتش بعث بودند، هیچکدام از ما سرباز وظیفه نبودیم.

بعد نیروهای ایرانی حمله کردند و من اسیر شدم، من را به ایران منتقل کردند و مدتی در زندان اطلاعات بودم ، بعد من را به تهران فرستادند و از انجا به زندان شیراز و هفت سال در شیراز، در زندان اطلاعات به سر بردم. در مدت این هفت سال روزانه، زندانیان را دسته دسته می بردند و اعدام می کردند، اعدام کردن، خیلی عادی بود. بعضی مواقع من در زندان انفرادی بودم، البته زندان عمومی هم وجود داشت، که پنج تا هفت نفر را در خود جا می داد. هر روز دو نفر از زندانیان احضار می شدند و دیگر هیچگاه بر نمی گشتند، کسانی که احضار می شدند و به انها می گفتند که وسایل شخصی اشان را نیز با خودشان ببرند معلوم بود که برای اعدام کردن است و دیگر بر نمی گشتند.

بعضی مواقع که من را به دفتر زندان احضار می کردند برای بازجویی و در می یافتم که کسی در بین زندانیها، جاسوسی من را کرده است، وقتی که از بازجویی به داخل بند زندان باز می گشتم، ان شخص جاسوس را حسابی کتک کاری می کردم. به همین خاطر من را دوباره به انفرادی می فرستادند و مسولین زندان به من می گفتند که نمی گذاریم به میل خودت رفتار نمایی و اینجا کیف کنی و برایمان درد سر درست کنی، این وضع ادامه داشت، تا اینکه همه از من بیزار شده بودند. بعد از این من را به جای دیگری منتقل کردند که هفت هزار زندانی انجا بود و به من گفتند اینجا حبس دایم من است و تا عمر دارم باید اینجا بمانم. وقتی که به انجا منتقل شدم، نقشه قتل من را کشیده بودند و می خواستند من را به قتل برسانند، اما من یک شخص عادی و بی دست و پا نبودم، قبلا تعدادی از نگهبانان را نیز کتک کاری کرده بودم. انجا 57 نفر زندانی سیاسی نیز وجود داشتند، که تحت نظر وزارت اطلاعات بودند، تنها از روی رسم و رسوم اداری زیر نظر زندان بودند، حتی رییس زندان نیز نمی توانست در کار انها مداخله نماید، من را به بند انها فرستاده بودند، انها از گروههای مختلف مخالف حکومت ایران بودند، از جمله، مجاهدین خلق، سازمان پیکار، حزب توده و.... به این دلیل من را به بند انها فرستاده بودند، چون مشکل دستگیری من هم شکل سیاسی داشت، به دلیل اینکه در جنگ دستگیر شده بودم، جزو نیروهای مخصوص ارتش بعث بودم و همچنین به حزب دمکرات کردستان ایران هم کمک کرده بودم، البته انها بیشتر از مشکل اخر من یعنی کمک رسانی به حزب دمکرات کردستان ایران خیلی ناراحت بودند و برایشان خیلی مهم بود.

مصاحبه کننده: انها از کجا و چگونه پی برده بودند که تو به حزب دمکرات کردستان ایران کمک کرده ایی؟

مصاحبه شونده: نمی دانم، اما انها اطلاعات دقیقی در مورد من داشتند.

مصاحبه کننده: ایا در حقیقت تو به حزب دمکرات کردستان ایران کمک کرده بودی؟

مصاحبه شونده: بله، در موقع جنگ، چون مقر انها به ما نزدیک بود.

مصاحبه کننده: در ان زمان رابطه حزب دمکرات کردستان ایران و حکومت بعث به چه صورتی بود؟

مصاحبه شونده: رابطه خوب بود، اما قاسملو- دکتر عبدالرحمن قاسملو دبیر کل حزب دمکرات کردستان ایران بود که به دست تروریستهای جمهوری اسلامی ایران در وین پایتخت کشور اتریش، بر سر میز مذاکره، به قتل رسید، مترجم- ان زمان قبول نکرد که به ارتش بعث بر علیه حکومت ایران کمک کند، اگر او ان زمان راضی می شد و قبول می کرد که به ارتش بعث کمک کند، ما می توانستیم به عمق خاک ایران نفوذ کنیم.

درباره زندگی زندان و سرگذشت این چند ساله اش، محمد صدیق چنین می گوید: در زندان شخصی بود به اسم حاجی راستگو این شخص رابط بین زندان و وزارت اطلاعات بود و دارای درجه...خودمان بود- ایشان اشاره می کند به درجه ایی در ارتش بعث که یک کلمه عربی است و ان درجه مورد اشاره به اصطلاح ایشان راعدی یا رایدی است که به گمان مترجم سرهنگ یا تیمسار و یا دراین حدود ها می باشد، مترجم- به زندانیان گفته بود که من با کشتن این مرد فقط یک صد دلاری زیان می بینم، چون این مرد خیلی شرور است. درست بود من بسیار شرور بودم و بسیار دعوا می کردم، اما من این را حق خودم می دانستم، چون ان موقع من هفت سال بود که زندانی بودم، هر کاری که از دستم بر می امد می کردم. یک شخص زندانی بود نامش کامران بود و از اعضای سازمان مجاهدین خلق بود، ایشان اصفهانی بود، قبل از اینکه به بند سیاسی ها منتقل شوم، ایشان نزد من امد و گفت: برایت نقشه کشیده اند که به قتل برسی. من ازش پرسیدم، چاقو پیدا می شود؟ ایشان گفت: بله. گفتم: به دو چاقو احتیاج دارم. ایشان دو چاقو را برایم فراهم کرد، یکی از انها را توی جیبم انداختم و دیگری را در جورابهایم قایم کردم، داخل رفتم، داخل اتاق کسی نبود، اتاق را برایم خالی کرده بودند، برای اینکه براحتی، من را به قتل برسانند، من هم ساعت یازده شب، از اتاق به طرف سالن فرار کرده و شروع به فریاد زدن و ناسزا گفتن کردم: اگر شماها مردید؟! مردانگی دارید؟! شرف دارید؟! هر انچه که از دستتان بر می اید، کوتاهی نکنید! بیایید! اگر توانستید، من را بکشید؟! من هم هر انچه که از دستم بر اید خواهم کرد، اگر جرات دارید، یکی از شماها قدم پیش بگذارد؟! همه مثل مرغ شده بودند، در بین زندانیها یکی بود به اسم مصطفی سلطانی، ایشان قبلا پاسدار بود، اما به جرم مواد مخدر دستگیر شده بود، ولی جرمش را سیاسی اعلام کرده بودند، ایشان، کله گنده شیرازی های زندان بود. ایشان جلو امد و گفت: محمد! ما به حاجی راستگو باور نداشتیم، ما از روی گفته ایشان، فکر می کردیم تو انسان خوبی نیستی و اگر به حرف او اعتماد می کردیم حالا تو را می کشتیم، ولی می بینیم تو ان گونه نیستی که ایشان می گفت. من گفتم: من حاجی ماجی نمی شناسم، هر کسی می خواد بیاد جلو من اماده ام، مننتتان به هیچ! دیدم همه ساکت هستند. از ان به بعد کسی جرات نمی کرد، حتی از جلوی اتاق من رد هم بشود، فکر می کردند من ادم خور هستم و می خورمشان. حتی کسی جرات نمی کرد در اتاق من بخوابد، همه اتاقها بیشتر از بیست نفر جمعیت داشت، اما اتاق من فقط به من اختصاص داشت. مدتی که انجا ماندگار شدم، تصمیم گرفتم بر اساس تشخیص خودم، کسانی که دشمن دولت هستند را به اتاقم بیاورم، بیشتر کسانی را نزد خودم می اوردم که تازه وارد بودند. شخصی را به اتاق خودم اوردم که نامش درویش علی بود، ایشان فریاد می زد و به دولت و خمینی ناسزا می گفت، همه را ترسانده بود، خودش قبلا در حکومت خدمت کرده بود، اما بعدها اعدامش کردند، ایشان برادری داشت وزیر بود، اورا هم اعدام کردند. درویش علی در دفتر خامنه ایی کار کرده بود، به همین دلیل شخصیت خامنه ایی را بسیار خوب می شناخت. درویش علی صدای خوبی داشت و بیشتر اوقات، برایمان اواز می خواند.

اسم من معروف شد و گفته بودند شخصی هست که خیلی نترس است، اله است و بله است، زندان وزارت اطلاعات را به هم ریخته، اینجا را نیز چنین خواهد کرد. هیچ چیز برای من مهم نبود، تنها چیزی که برایم مهم بود، این بود که کار کنم و پول در بیاورم و زندگی خوبی داشته باشم.

مصاحبه کننده: چه کاری؟

مصاحبه شونده: مگر نگفتم؟! مواد مخدر!

مصاحبه کننده: چگونه به دستت می رسید؟

مصاحبه شونده: پاسدارها برایم می اوردند، چون انها می دانستند که من هفت سال در زندان اطلاعات بوده ام و کسی که جاسوسیم را بکند کشته می شود.

مصاحبه کننده: در این مدت کسی به دست شما کشته شد؟

مصاحبه شونده: بله، از این گذشته، به من لقب عزراییل داده بودند، شب سراغ هر کسی که می رفتم، کار تمام بود.

مصاحبه کننده: بر ملا نمی شد؟

مصاحبه شونده: خیر، کسی جرات نداشت، خبر بدهد.

مصاحبه کننده: چگونه تشخیص می دادید که جاسوس کیست؟

مصاحبه شونده: پلیسها به ما می گفتند، چون انها خودشان مواد مخدر را در اختیارم می گذاشتند تا برایشان بفروشم، پس وظیفه هم داشتند، از من مواظبت کنند .

مصاحبه کننده: در این مدت چند نفر را از بین بردید؟ از انهایی که جاسوسی می کردند.

مصاحبه شونده: باخنده می گوید: یک بار یک کیلو تریاک به دستم رسید، هنوز تقسیم نکرده بودم، چون ازساعت یازده شب به بعد، شروع به فروش می کردم، دو نفر را پایین می گذاشتیم تا اگر احتمالا پلیسها سر رسیدند، انها دعوا راه بیاندازند و شلوغ کنند، تا پلیسها سر گرم شوند و من هم فرصت داشته باشم، تا مواد مخدر را از اتاقم خارج کنم، چون پلیسها همیشه یکراست به اتاق من می امدند. شخصی بود که در قنادی داخل زندان کار می کرد او جاسوسی کرده بود. در زندان خیلی چیزها موجود بود، از جمله سینما، هر هفته دو فیلم سینمایی نمایش داده می شد، تلویزیون مخصوص داشتیم که تنها برای زندان برنامه پخش می کرد. همچنین انجا بانک مخصوص داشتیم، کارگاه خیاطی و نجاری موجود بود. مخصوصا در روزهای ملاقات، وسایلی که زندانیان ساخته بودند، به فروش می رسید. به خصوص زندانیانی که دوران محکومیتشان، به پایان نزدیک شده بود در این زمینه ها فعال بودند.

من به کار کردن احتیاج نداشتم، چون بواسطه شغلم بهترین زندگی را داشتم. بعضی ها پول نداشتند حتی یک بسته سیگار بکشند، اما من روزی سه بسته سیگار وینستون دود می کردم.

در حقیقت وقتی که من در زندان اطلاعات بودم با دستانم با انها می جنگیدم، اما در اینجا با مواد مخدر به جنگ انها رفته بودم.

اگر تشخیص می دادم که شخصی حامی خمینی است، به خط هرویین می کشاندمش. به چندین روش هرویین به دستمان می رسید، حتی با کبوتر.

مصاحبه کننده: با کبوتر؟! چگونه؟

به این صورت که برادرزاده یکی از مسوولین که منزلش به زندان نزدیک بود، کبوتر داشت، او بیشتر از بیست کبوتر داشت. ایشان بسته های هرویین را به زیر بال کبوترها می بست و به طرف زندان پرواز می داد، ما هم برای کبوترها دانه می ریختیم، همینکه وارد اطاق می شد، کبوتر را می گرفتم. اگر روزی سه کبوتر می امد، به معنای این بود که سه گرم هرویین داشتیم. برای خرید هر گرم من پانزده هزار تومان پرداخت می کردم، اما من دویست هزار تومان سود می بردم. بعضی مواقع بود که یک کیلو تریاک از طریق قوطی شیر نیدو، به دستم می رسید. در بازار شخصی بود که ان را می خرید و داخل یک قوطی شیر می انداخت و ان را علامت گذاری می کرد و قاطی شیرهای دیگر میکرد به فروشگاه زندان می فرستاد، من هم همه شیرها را می خریدم، البته این روش اسان نبود. یا اینکه از طریق یک دکتر چشم، تریاک و هرویین به دستم می رسید، چون کیف دکتر بازرسی نمیشد. همینکه شب فرا می رسید، سریع شروع به پخش کردن می کردم، مسوولین بندها صف می کشیدند، من هم با مقیاس دست، یک مثقال به این و دو مثقال به دیگری می دادم، وزن کردن نبود با مقیاس دست می بریدم، تکه کوچک می بریدم، بزرگ می بریدم، به میل خودم بود. صبح فردا هم پولها را جمع اوری می کردم، چون شب نام انها را در تکه کاغذی می نوشتم. از طریق دیگری مواد به دستم می رسید که شاید متعجب شوید. شخص پاسداری بود که تریاک و هرویین را در پلاستک می پیچید و به شکل نخ سیگار در می اورد، محمد صدیق با خنده ادامه می دهد، ایشان، این بسته بندیها را به خودش شاف می کرد و با نخ باریکی انها را به هم می بست، وقتی که به زندان می رسید، نخ را از انجاش بیرون می کشید و بسته های مواد را بیرون می اورد!! بله، دوست من، اینجوری بود، بهش پول می دادم! اما باز با این حال بیشتر مواقع انها را نصیحت می کردم و به انها می گفتم که این کارها بسیار خطرناک است، بهتر است که از این راه دور شوند، چون در اینده نخواهند توانست زندگی موفقی داشته باشند. اما اشخاصی که حزب اللهی بودند را حتی به خط هرویین می انداختم، ابتدا به صورت رایگان مقداری هرویین به این افراد می رساندم، تا اینکه به حلقه می پیوستند و یاد می گرفتند، انگاه پولی می شد، تا می افتادند، افتادنی که دیگر هیچگاه بر نمی خاست. برای مثال وقتی که می فهمیدم، کسی تمایل به هرویین دارد، به شخصی می گفتم، برود و مقداری هرویین رایگان در اختیارش قرار دهد، اما زیاد نباشد که شخص استفراغ کند، تنها دو دود کافیست تا نشه شود، از این به بعد کار تمام بود، یاد می گرفت و می خرید، وقتی هم که اداره زندان پی می برد هرویینی است به جای دیگری منتقل می شد که نه کسی از انجا خارج می شد و نه کسی به انجا داخل می شد.

مصاحبه کننده: دلیل دستگیری اعضای حزب الله چه بود؟

مصاحبه شونده‌: یا اینکه مشروب خورده بودند، یا اینکه برای جاسوسی فرستاده میشدند، انهایی که برای جاسوسی فرستاده میشدند، گاهی توسط زندانیها به قتل می رسیدند!

در حقیقت این نوع کارها سخت بود، اما من با مهارت کامل انها را انجام میدادم، برای نمونه اکثر مواقع خوراکی زیادی را از فروشگاه زندان میخریدم و بعد در همان فروشگاه قرار می دادم و می گفتم که برایم بفروشند، بعد پول حاصل را به چک تبدیل میکردم، چون نگهداری پول نقد در زندان ممنوع بود، یا اینکه پولی که در دست داشتم در لوله جا سازی می کردم، هر هفته یک بار مامورین می امدند و تمام اتاق را بازرسی می کردند، اما نمی توانستند، چیزی را پیدا نمایند، در حالی که به خوبی می دانستند که قاچاقچی بزرگ زندان خود من هستم.

من به هر مکانی که میرفتم میبایست در انجا تریاک موجود باشد، روزی جایی بودم، ماموری سرزده وارد شد، در ان مکان شخصی بود که دارای حکم اعدام بود، اعتراف فروش هزار کیلو تریاک رویش شده بود، اما هیچ ماده خطرناکی از او کشف یا ضبط نشده بود، او را بازرسی بدنی کردند و یک سوم مثقال تریاک از او کشف شد که بر روی زمین پرت کرده بود، اما به دلیل اینکه من نمی خواستم ایشان اعدام شوند و جرمش را سبک نمایم، پا پیش گذاشتم وگفتم این مال من بود، ان مامور از خدا می خواست که مدرک جرمی علیه من داشته باشد، گفت بیا بنویس این مال تو است، بعد من را به ازمایش فرستادند، اما در ازمایش، متوجه شدند که من تریاک مصرف نکرده ام، چون من نه معتاد بودم و نه مواد مخدر مصرف میکردم، تعجب کردند، گفتند تو که معتاد نیستی و مواد مصرف نمی کنی، این را برای چه به همراه داشتی؟ من را به ارشاد فرستادند، ارشاد محل شکنجه دادن زندانی به منظور اعتراف گیری بود. انجا به من می گفتند قبل از تو، تریاک به این زندان وارد نمی شد، تو چه کار کردی و چگونه تریاک وارد می کنی؟! تو چگونه با تریاک اشنا شدی؟ لازم به ذکر است که من قبلا با مواد مخدر هیچ گونه اشنایی نداشتم، بلکه من این کارها را در زندان یاد گرفتم و نزد من هر نوع مواد مخدری از قبیل تریاک، هرویین و حشیش یافت می شد، مانند بازار!

مصاحبه کننده: به غیر از فارس، ترک، عرب و کرد، چه نوع ملیت دیگری انجا زندانی بودند؟

مصاحبه شونده: لرها هم انجا زندانی بودند که اصل ونصب خود را به کردها نسبت می دهند، انها حدود هزار و پانصد نفر بودند، بزرگ مرد این لرها صدرالله جانبازی نام داشت، ایشان شیخ بزرگی بود در بین لرها، با هم دوست بودیم، هیجده پاسدار را زخمی کرده بود و به همین دلیل در زندان بود.

در مدت این بیست و سه سال مرتب من را به زندانهای مختلف می فرستادند، تا به قول خودشان اصلاح شوم، اما فایده نداشت، بسیاری از زندانهای ایران را گشتم. انها می گفتند تو چگونه تریاک به چنگت می اید و چگونه سگ درست می کنی؟! انها به کسانی که مواد مخدر را وارد زندان می کردند، سگ می گفتند. انها از این تعجب می کردند که هیچگاه نتوانسته بودند که ازمن تریاک بگیرند. روزی تریاک را به دسته ایی داده بودم ، حدود دو مثقال در جیبهایم مانده بود، ناگهان مامورین به اتاقم هجوم اوردند، گفتند پاشو! بایست! انها به من توجه نداشتند، اتاق را می گشتند، من هم تریاکها را یکی یکی از پنجره کوچکی که بغل دستم بود به پایین پرتاب میکردم، پایین پنجره هم زندانیان دیگر انها را بر می داشتند، وقتی که ماموران به خود امدند، به من گفتند ما دنبال تو می گردیم چرا اینجا نشسته ایی؟! گفتم کسی به من نگفته است که بلند شوم، انها من را بازرسی بدنی کردند، اما چیزی نیافتند. من که برایم جنس میامد، هیچگاه جنسها را نزد خود نگه نمی داشتم، همیشه سه الی چهار نگهبان را با چاقو سر کار می گذاشتم و شبها جنس ها را تقسیم می کردم. اگر میخواستند بیایند، ماموران من رمزی را با صدای بلند می گفتند و من هم جنسها را به اتاق دیگری منتقل می کردم و پس از ان به دنبال جاسوسی می گشتیم که گزارش داده بود، شبها دنبال انها می گشتیم که حدس می زدیم جاسوس هستند، حسابی کتک کاری می کردیم، یکی زخمی می شد، یکی شکمش پاره می شد، یکی فلج می شد.

همچنین محمد صدیق بازگو کرد که چگونه از میله های زندان چاقو درست میکرد و از قسمت کارگاه نجاری زندان برای ان دسته درست می کرده است و خودش نقش و نگار بر ان کشیده است، چون خودش می گوید که در طراحی و نقاشی صاحب ذوق و قریحه است، عکس عمر خیام یا هر عکس دیگری را بر دسته ها رسم می کرده است و اخر سر انها را به زندانیان دیگر می فروخته است. در باره اینکه چگونه این میله های اهن را به مانند چاقو تیز می کرده است، گفت: چند نفر زندانی را اجیر کرده بودم، انها هر چاقو را سه الی چهار روز به سیمان کف زمین می مالیدند تا تیز تیز میشد، انگاه به نزد من می اوردند و مزد خود را دریافت می کردند.

بعد از این محمد صدیق در باره چگونگی فرار از زندان و بازگشتش به کردستان گفت: از طریق پول و در امدی که در زندان داشتم، صاحب انگشتر الماس گرانبهایی شدم که دارای بیست تکه الماس بود، رنگش ابی بود و نوعی قدیمی و بسیار با ارزش بود، الماس بی نظیر دنیا بود که فریاد رس من شد و باعث نجات و رهایی ما را فراهم کرد.

مصاحبه کننده: ارزش ان به چند می رسید؟

مصاحبه شونده: باور کنید، هر چند که بگویید با ارزش بود، می توانستی با فروش ان بیست سال در اوج خوشی و اسایش زندگی کنی، میتوانستی خانه بخری، ماشین بخری، خلاصه جوابگوی تمام نیازهای دنیای انسان بود.

به افسری گفتم می خواهیم فرار کنیم، اگر با ما همکاری کنی، اما ما مجبور هستیم تعدادی از نگهبانان جلوی در را به قتل برسانیم، ایشان گفتند اگر ما نگهبانان را بکشیم انها نمی توانند در ایران زندگی کنند، گفتم پس اگر ممکن است تنها جریان برق سیم های خاردار روی دیوارها را قطع کند، ما خودمان سیمها را می بریم، بعد از ان به وسیله نردبانهای بخش نجاری زندانها میتوانیم به بالای دیوارهای شش متری زندان بپریم، بعد از اینکه از دیواری بالا رفتیم انها را به پایین پرت می کنیم به منظور بالا رفتن از دیواری دیگر، چون چهار دیوار شش متری پیش روی خود داشتیم.

ما دو عراقی و سه ایرانی بودیم. با افسر مربوطه اینچنین قرار داد بسته بودیم که اگر از دیوار چهارم گذشتیم، من انگشتر الماس را برایش جا بگذارم، تا او برود و ان را بردارد و تا صبح خبر را پخش نکند، اما اگر من انگشتر را برایش جا نمی گذاشتم او می توانست با تیر اندازی همه را با خبر کند و در نتیجه ما دستگیر می شدیم.

دیوار چهارم را پشت سر گذاشتیم و از طریق بیابان خود را به مناطق اهواز رساندیم. انجا خود را داخل عشایر عرب جا انداختم که می خواستند قاچاقی به زیارت مزارهای نجف و کربلا بروند. از انجا و از ناحیه مهران وارد خاک عراق شدیم، در عماره تومان هایم را به دینار تبدیل کردم و از انجا به طرف شهر هه ولیر به راه افتادم.

مصاحبه کننده: چرا در مدت این بیست و سه سال فعالیتی برای فرار انجام ندادید؟

مصاحبه شونده: چرا!! زندان شکسته اییم، فرار کرده اییم، اما موفق نشده اییم، حتی چند نفری از ما اعدام شده اند. یک بار اره اورده بودیم و میله های روی دیوارها را بریده بودیم اما نه به صورت کامل، یک مقداری تا بریدگی کامل مانده بود، چون نمی خواستیم کامل ببریم و انها بفهمند،چون همه روزه می امدند و با چوب بر اهن ها می کوبیدند تا بفهمند، سالم هستند، از این طریق دسته ایی شب از پنجره فرار کردند، اما عقلم به من اجازه نداد که با انها فرار کنم و با انها نرفتم. چند بار دیگر هم همین موقعیت ها پیش امد اما من راضی نمی شدم، با این توضیح که هر بار نقشه فرار را من طراحی می کردم اما در نهایت عقلم اجازه جنین کاری را به من نمی داد، اما این بار قبول کردم و نجات پیدا کردم.

بعدها شنیدم که یکی از ایرانی هایی که با ما فرار کرده بود دوباره دستگیر شده و اعدامش کرده اند.

در باره زندگی خانوادگیش محمد صدیق چنین گفت: قبل از اینکه دستگیر شوم زن داشتم، اما همسرم فوت کرد، بعد از چند سال تصمیم گرفتم با دختر عمه ام ازدواج کنم ، اما دستگیر شدم، او تا ده سال منتظر من ماند، اما عاقبت با شخص دیگری ازدواج کرد.

در بین گفتگوهایمان چندین بار در این مورد صحبت کردیم که تو با این ازادی و بی پروایی از زندان و تریاک و فرار صحبت می کنی، ایا نمی ترسی؟

در جوابم اینچنین گفت: خیر، من چیزی از عمرم باقی نمانده است!! در حال حاضر هفتاد و یک سال سن دارم و این برای ترس کافی نیست!! حالا می توانم به ایران برگردم، چون انها حق فرار را به تو می دهند، البته اگر در مدت یک ماه بعد از فرارت دستگیر نشوی، بعد از ان مشکلی برایت پیش نمی اید و انها حق ندارند گذشته ات را بررسی نمایند.

به حقیقت محمد صدیق در نهایت بی باکی گفتگو می کرد و ان سرگذشتی را نیز که تعریف می کرد، تسکینی بود بر دردهایش.

منبع: سایت کوردستان نیوز

ترجمه: آریان

لینک منبع: اینجا را کلیک کنید